حدیث جون....نفس مامان و باباشحدیث جون....نفس مامان و باباش، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره

پرنسس حدیث

من دخترم.....مرشد یا علی بگو.....

من دخترم... من اگر پسر بودم… اسمم حتما علی بود... آن وقت شب ها بعد از مسجد حتما می رفتم زورخانه تا کباده بکشم و میل بزنم و با نفس مرشد جان بگیرم، مرشد علی مولا بخواند و من با ضرب انگشتانش غرق یا علی شوم… میان گود چرخ بردارم و مرشد برایم ضرب بگیرد، مرشد مولا مدد بگوید و من یا علی… حتما کشتی هم می گرفتم… می شدم یک کشتی گیر با اخلاق… می شدم یک پهلوان تمام عیار!! ... من عاشق مرام پهلوانیم… من اگر پسر بودم… حتما پهلوان می شدم… زورخانه می رفتم و کشتی می گرفتم، و هیچ کس حریفم نبود!! اما با همۀ زوربازویم، خوش خلق بودم و با همه مهربان، برای مادرم هم نوکر !! اصلا په...
7 شهريور 1393

نازنین حدیث

بانویم معصومه علیهاالسلام ! میلادت، نور به چشم‏ها می‏پاشد و سرور به دل‏ها؛ و رایحه بهشتی‏ات، مشام دل را با عطر خوش حضور می‏نوازد؛ میلادت مبارک! میشــــه اسـم پاکتو / رو دل خـــــدا نوشت میشه با تو پر کشید / تــــوی راه سرنوشت میشـــه با عطـر تنت / تا خــــود خـدا رسید میشــه چشــم نازتو / رو تن گلهــــا کـشید   روزت مبارک ناز دختر مامان و بابا....   ...
6 شهريور 1393

قدم به قدم.....

تو باشی و هوای بهار و من قدم به قدم فدایت می شوم تو باشی ، از لحظه های دلتنگی جلو می زنم به تمام درهای بسته دهن کجی می کنم به بن بست ها ، به خیابان هایی همه با یک نام … دوست دارم تو باشی و من نشانی ها را گم کنم ، راه خانه را هم ندانم تا همه بفهمند برای من کم حواس خانه آن جاست که تو باشی و من قدم به قدم فدایت شوم ! ...
29 مرداد 1393

تولد ایلیا جون .....

رز ر     این هم کادو تولد ایلیا که به دلیل استقبال زیاد حدیث جون برا اوهم خریدیم   عمه مرضیه و عمو مهدی مهربون ممنون...عالی بود...خوش گذشت   ...
26 مرداد 1393

کاش نرود....

  رمضان رفت ولی کاش صفایش نرود   سحر و جوشن و قرآن و دعایش نرود   کاشکی پر شده باشد دلم از نور سحر   همره روزه و افطار نوایش نرود ...
7 مرداد 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پرنسس حدیث می باشد